عقيدة البداء

عقيدة البداء

لغـت،اصــطلاح،حـــدیث

 

 

بسم الله الرحمن الریم، الحمدالله رب العالمین
خداوند رحمان و رحیم با نزول نعمت و برکت خود پیامبر خاتم محمد مصطفی (صلی الله علیه) واهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) و قرآن کریم مسیری روشنی را برای رسیدن به سعادت دنیوی و معنوی بر بندگان خود عطا فرمود که هرکس در این مسیر ایمانی قرار بگیرد به ابدیت خود گواهی سعادت خواهد داد.
بحث حاضر در مورد بداء میباشد که یکی از قسمت های مهم بحث های کلامی و تفسیری در میان شیعه و سنی بوده که از آن دستاویزی است برای اهل سنت که شیعه را متهم به شرک و قائل شدن به جهل و نادانی برای خداوند میباشند.
بداء که از آن به روشن کردن موضوع و روشی میباشد در لغت و اصطلاح به کار می رود که در مقابل جهل و ناآگاهی قرار میگیرد که برخی با استناد به این مفاهیم کلامی و فلسفی آغازگر بحث های گوناگون شده اند که در این تحقیق به صورت فشرده و مختصر حاضر سعی بر روشن سازی موضوع هستیم.
لغت شناسی:
لسان العرب: ” بدا الشيء بمعنى ظهر . وأبديته أنا بمعنى أظهرته … وبدا لي بداءٌ أي تغير رأيي على ما كان عليه، ويقال بدا لي من أمرك بداءٌ أي ظهر لي … البداء استصواب شيء بعد أن لم يعلم … وقال الفراء : بدا لي بداءً أي ظهر لي رأي آخر… قال الجوهري: وبدا له في الأمر بداءً أي نشأ له فيه رأي على ما كان عليه” .
( لسان العرب. لابن منظور ۱۴/۶۶ مادة بدا دار صادر بيروت .)
القاموس المحيط: ” بدا بُدُوّاً وبداءً وبداءَةً ظَهَرَ، وأبديته وبداوة الشيء أول ما يبدو منه، وبادى الرأي ظاهره، وبدا له في الأمر بدواً وبداءً وبداة، نشأ له فيه رأي، وهو ذو بداوات ” .
(القامـوس المحيط للفيروز آبادي، ۴/۳۰۲، دار الفكـر بيـروت، ۱۳۹۸هـ – ۱۹۷۸م.)
مختار الصحاح: ” بدا له في الأمر (بَدَاءٌ) بالمد، أي نشأ له فيه رأي “.
(مختار الصحاح للرازي، ص۴۴، دار الكتب العلمية – بيروت – لبنان .)

يتضح من خلال النظر إلى المعنى اللغوي للبداء أنه يعني :
۱- استصواب شيء بعد العلم به .
۲- نشأة رأي جديد لم يكن موجوداً .
۳- الظهور بعد الخفاء .
بالمعنى الثاني استعمل القرآن الكريم لفظ البداء في قوله تعالى :
ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا رَأَوُا الآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ(یوسف – ۳۵)
أي نشأ لهم في يوسف – عليه السلام -رأي جديد هويسجن سجناً وقتياً بدليل قوله (حتى حين) ” ولعل هذا المعنى الثاني هو الأنسب والأوفق بمذهب القائلين به، لأن عباراتهم جرت هذا المجري بالاستعمال ” (مناهل العرفان ، الشيخ محمد الزرقاني، ۲/۱۸۰-۱۸۱ ، دار الفكر – بيروت .) .
وَبَدَا لَهُمْ سَيِّئَاتُ مَا عَمِلُوا وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (الجاثـيه – ۳۳)
وَعِنْدَهُ مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُهَا إلاّ هُوَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إلاّ يَعْلَمُهَا وَلا حَبَّةٍ فِي ظُلُمَاتِ الأرْضِ وَلا رَطْبٍ وَلا يَابِسٍ إِلاّ فِي كِتَابٍ مُبِينٍ (الأنعام-۵۹)

بدا در اصطلاح:
عرف الجرجاني البداء في تعريفاته بقوله : ” البداء ظهور الرأي بعد أن لم يكن، والبدائية هم الذين جوزوا البداء على الله ” (التعريفات للجرجاني، ص۶۲، ط الأولى سنة ۱۴۰۵هـ ، دار الكتاب العربي – بيروت.) .
وقال صاحب التعاريف : ” البداء ظهور الشيء بعد أن لم يكن به ” (التوقف على مهمات التعاريف، محمد المناوي، ط الأولى : سنة۱۴۱۰هـ ، دارالفكر – بيروت ، تحقيق : د. محمد رضوان الداية. .
يُلاحظ مما سبق أن التعريف الاصطلاحي للبداء يتفق مع التعريف اللغوي .
بداء به معنای ظهور بعد از خفاست. استعمال لغوی آن در قرآن: وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ (الزمر – ۴۷)
بعضی از علما بداء را نوعی نسخ دانسته اند (الانتصار – صفحه ۹۳) بداء در تکوین و نسخ در تشریع است (براس الضیاء صفحه ۵۵) شيخ طوسى در اين‌باره گفته است: معناى رواياتى كه در مورد بدا وارد شده است، به نسخ بازمى‌گردد، اگر مربوط به امورى باشد كه نسخ در آنها راه دارد، و اگر مربوط به امور تكوينى باشد، مقصود تغيّر و دگرگونى شروط آنهاست، زيرا امكان دارد از افعال الهى براى بشر چيزى ظاهر شود كه خلاف آن را تصور مى‌كرد، و يا اين‌كه آن فعل را بشر مى‌دانست ولى شرط آن را نمى‌دانست. اما هرگز براى خداوند چيزى ظاهر نمى‌شود، و ما به آن معتقد نيستيم. (كتاب الغيبة: ص ۲۶۴-۲۶۵.)
بداء در قرآن کریم:
لَهُ مُعَقِّبَاتٌ مِّن بَينْ‏ِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يحَْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيرُِّ مَا بِقَوْمٍ حَتىَ‏ يُغَيرُِّواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَ إِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ وَ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَالٍ (الرعد – ۱۱)
این آیه نیز درباره قوم حضرت یونس میباشد که در آن ماجرا بداء حاصل شد:
فَلَوْ لَا كاَنَتْ قَرْيَةٌ ءَامَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانهَُا إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّا ءَامَنُواْ كَشَفْنَا عَنهُْمْ عَذَابَ الْخِزْىِ فىِ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ مَتَّعْنَاهُمْ إِلىَ‏ حِينٍ(یونس – ۹۸)
ذَالِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيرًِّا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلىَ‏ قَوْمٍ حَتىَ‏ يُغَيرُِّواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ( انفال – ۵۳)
وَبَدَا لَهُمْ سَيِّئَاتُ مَا كَسَبُوا وَحَاقَ بِهِمْ مَا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ (الزمز – ۴۸)
فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قَالَ يَابُنىَ‏َّ إِنىّ‏ِ أَرَى‏ فىِ الْمَنَامِ أَنىّ‏ِ أَذْبحَُكَ فَانظُرْ مَا ذَا تَرَى‏ قَالَ يَأَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنىِ إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابرِِينَ (صافات – ۱۰۲) وَ فَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ(صافات – ۱۰۷)
فِيهَا يُفْرَقُ كلُ‏ُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ (دخان – ۴)
إِنَّ نَاشِئَةَ الَّيْلِ هِىَ أَشَدُّ وَطًْا وَ أَقْوَمُ قِيلاً (الجن – ۶)
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (الرعد – ۳۹)
محو ميفرمايد خداوند آنچه مشيتش تعلق بگيرد و اثبات ميكند و نزد او است اصل كتاب.
در اين آيه شريفه مفسرين اقوال زيادى دارند ۱- بعضى گفتند راجع بناسخ و منسوخ است در احكام ۲- بعضى گفتند راجع بارزاق است در ضيق و توسعه ۳- بعضى گفتند راجع بآجال است در قصر و طول ۴- بعضى گفتند راجع بمباحات و محرمات و واجبات است ۵- بعضى گفتند راجع بذنوب است در مغفرت و عذاب ۶- بعضى گفتند راجع بدفع بليات و مصائب است بصدقه و دعاء ۷- بعضى گفتند راجع بتوبه است در محو سيّئات و تبديل بحسنات ۸- بعضى گفتند راجع بقرون است قرنى از بين ميرود و قرن ديگرى ميآيد ولى آنچه از اخبار استفاده ميشود اينكه امورى كه خداوند در ازل تقدير فرموده الى الابد دو قسم است يك قسم مصلحتش دائميه است و قابل تغيير نيست اينها در لوح محفوظ ثبت شده و ممكن است ملائكه و انبياء و ائمه عليهم السلام بر آنها اطلاع پيدا كنند چنانچه ميفرمايد كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ مطففين آيه ۲۰ و نيز ميفرمايد بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِيدٌ فِي لَوْحٍ مَحْفُوظٍ بروج آيه ۲۱. و محفوظ گفتند براى اينست كه قابل تغيير نيست.
و يك قسم مصلحتش قابل تغيير است در لوح محو و اثبات ثبت شده واحدى جز ذات اقدس او مطلع نيست مثل احكام و شرايع كه قابل نسخ است و مثل تعجيل و تأخير در ظهور حضرت بقيّة اللَّه [عج‏] و توسعه و تضييق و طول و قصر اعمار و امثال اينها كه بسا بدعا و صدقه و توبه با بعكس بظلم و فسق و فجور تغيير ناپذير است فقط خداوند ميداند تغيير ميكند لذا ميفرمايد يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ چون مصلحتش تغيير كرده.
وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ كه ميداند تغيير ميكند يا نميكند از امير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه فرمود اگر اين آيه نبود خبر ميدادم از آنچه واقع ميشود تا قيامت چون محو و اثبات بدست او است.
(أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏۷، ص: ۳۵۰)

فخر رازى در تفسیر خود در ذیل آیه مورد بحث مى گوید: «شیعه معتقدند که «بدا» بر خدا جایز است و حقیقت بدا نزد آنها این است که شخص چیزى را معتقد باشد و سپس ظاهر شود که واقع بر خلاف اعتقاد او است و براى اثبات این مطلب به آیه یمحو الله ما یشاء و یثبت تمسک جسته اند. سپس فخررازى اضافه مى کند این عقیده باطل است زیرا علم خدا از لوازم ذات او است، و آنچه چنین است تغییر و تبدل در آن محال است».

علم به جهل خواندن خداوند امر از روی نافهمی و کج فهمی است که برخی از مکاتب فکری و به خصوص اهل سنت به آن دچار شده اند که آن را به شیعه نسبت های ناروا میرسانند.
پروردگار عالم در آیه مبارکه: اللَّهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ إِنَّ اللَّهَ بِكلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ عَلِيمٌ(عنکبوت – ۶۲) می فرمایند خداوند بر همه چیز آگاه است. و این کفر است که بر خداوند جهل را نسبت بدهیم و به اعتقاد شیعه برخی از حوادث و اتفاقات متناسب با شرایط فعلی دچار تغییر خواهد شد که این امر منافاتی با علم پروردگار عالم ندارد. همانند اختیار افراد و قبیله ها و گروه های بشری که بر تعیین برخی امورات قدم میگذارند.
أَ لَمْ يَرَوْاْ كَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَبْلِهِم مِّن قَرْنٍ مَّكَّنَّاهُمْ فىِ الْأَرْضِ مَا لَمْ نُمَكِّن لَّكمُ‏ْ وَ أَرْسَلْنَا السَّمَاءَ عَلَيهِْم مِّدْرَارًا وَ جَعَلْنَا الْأَنْهَارَ تجَْرِى مِن تحَْتهِِمْ فَأَهْلَكْنَاهُم بِذُنُوبهِِمْ وَ أَنشَأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قَرْنًا ءَاخَرِينَ( انعام – ۶)
به روایات معصومین علیه السلام تاکید برآن است که جهلی برای خدواند نیست و بداء به هیچ وجه علم الهی را محدود نمی کند و برگرفته از جهل نیست.
در دانشنامه حدیث آمده است:
همه فرق و مذاهب اسلامی، عملاً مفهوم بدا را پذیرفته‌اند. البتّه برخی، از آن رو که معنای بدا را به درستی درک نکرده‌اند و پنداشته‌اند که بدا با علم ذاتی و ازلی خدا در تعارض است، به انکار آن پرداخته‌اند.
این، در حالی است که در عمل، همه فرق مسلمان، دست به دعا برمی دارند و نه تنها نیازهای خویش، بلکه تغییر سرنوشت خود را از خدا می‌خواهند، و این، چیزی جز اعتقاد عملی به مفهوم بدا نیست؛ چرا که جز با اعتقاد به امکان تغییر وضعیت موجود (یعنی همان «بدا»)، نمی‌توان آن را از خدا، درخواست کرد.
محمد محمدی ری شهری، دانشنامه قرآن و حدیث، ج ۱۲، ص ۱۲۳

شرح بدا ( این مطلب عینا برگرفته است از کتاب صافی از شرح کافی – ملا خلیل قزوینی – چاپ ۱۳۸۸)
شرح: بَدَاء مصدر معتلّ اللّامِ واوىِ باب «نَصَرَ»است و در چند معنى مستعمل مى شود:
اوّل: تجدّد اختيار كارى براى كسى. و به عبارتى ديگر اين كه رو دهد براى كسى كارى مطلقاً به معنى حال شدنِ كار كسى براى آن كس بعد از مستقبل بودن آن براى آن كس و پيش از ماضى شدن آن براى آن كس. و موافق اين است كه: «وَمَا يَبْدُو لَهُمْ بَعْدَ ذلِكَ مِنَ الْفِعْلِ» (الكافي، ج ۱، ص ۱۰۹، ح ۳.)
و اثبات بَداء به اين معنى براى اللّه تعالى، ابطالِ قول يهود و تابعان ايشان است كه مى گويند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ» مائده (۵):
۶۴.
و «إِنَّ اللّهَ قَدْ فَرَغَ مِنَ الْأَمْرِ فَلَيْسَ يُحْدِثُ شَيْئاً» ۳. التوحيد، ص ۳۳۵ و ص ۴۴۴.و مرادشان اين است كه: در افعال اللّه تعالى مستقبل و حال و ماضى نمى باشد، بلكه جميع حوادث متعاقبه زمانيّه غير متناهيه، يك بار از او صادر شده در ظرفى كه غير زمان است و آن را «دهر» مى نامند و فلاسفه نيز موافق ايشان اند.
و دلايل بر ثبوت بَداء به اين معنى براى اللّه تعالى و بطلانِ قول يهود و تابعان ايشان، مفصّل شده در كتاب توحيد ابن بابويه در «بَاُب مَجْلِسِ الرِّضَا عليه السلام مَعَ سُلَيْمَانِ الْمَرْوَزِيِّ مُتَكَلِّمِ خُرَاسَانَ عِنْدَ الْمَأْمُونِ فِي التَّوْحِيدِ» كه: قال: «مَا أَنْكَرْتَ مِنَ الْبَدَاءِ يَا سُلَيْمَانُ، وَاللّهُ تَعَالى يَقُولُ: «أَوَ لَا يَذْكُرُ الْاءِنسَـنُ أَنَّا خَلَقْنَـهُ مِن قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئا» مريم (۱۹): ۶۷. » تا آخر. التوحيد، ص ۴۴۱، ح ۱. و بالجمله بسيارى از اصول قواعد اسلام، مثل حدوث زمانى عالم و قدرت اللّه تعالى، مبنى بر ثبوت بَداء به اين معنى براى اللّه تعالى است.
دوم: اين كه رودهد براى كسى كارى كه افضلِ مردمان كه امام زمان است، علم به آن نداشته باشد پيش از آن. و اين معنى مشتمل است بر معنى اوّل و زيادتى، پس اثبات بَداء به اين معنى براى اللّه تعالى، ابطالِ قول يهود و تابعان ايشان و ابطال قول بعضِ صوفيّه است كه مى گويند كه: آدمى چون كامل شد، جميع معلومات او را حاصل مى شود بى حاجت به كسب و سماع و استنباط. و اين معنى مراد است در اين باب؛ و موافق اين است آن چه مى آيد در «كِتَابُ الْحُجَّة» در حديث بيست و چهارمِ «[بَابُ ]مَوْلِدِ النَّبِيِّ صلى الله عليه و آله وَوَفَاتِهِ» كه عبد المطلّب گفت كه: «يَا رَبِّ أَتُهْلِكُ آلَكَ أَنْ تَفْعَلْ فَأَمْرٌ مَا بَدَا لَكَ» الكافي، ج ۱، ص ۴۴۷، ح ۲۴. .
سوم: اين كه رو دهد براى كسى كارى كه غريب باشد؛ به اين معنى كه اكثر مردمان، گمانِ آن نداشته باشند پيش از آن. و موافق اين است آن چه مى آيد در «كِتَابُ الْحُجَّةِ» در حديث دهمِ باب هفتاد و چهارم كه «بَابُ الْاءِشَارَةِ وَالنَّصِّ عَلى أَبِي مُحَمَّدٍ عليه السلام » است كه: «بَدَا لِلّهِ فِي أَبِي مُحَمَّدٍ بَعْدَ أَبِي جَعْفَرٍ مَا لَمْ يَكُنْ يُعْرَفُ لَهُ» الكافي، ج ۱، ص ۳۲۷، ح ۱۰. .
چهارم: ظاهر شدن چيزى براى كسى بعد از پنهان بودن آن از آن كس، خواه آن چيز مصلحت در كارى باشد و خواه مفسده باشد و خواه غير آنها باشد، مثلِ «وَ بَدَا لَهُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُواْ يَحْتَسِبُونَ» زمر (۳۹): ۴۷.
) . و اثبات بَداء به اين معنى براى اللّه تعالى جايز نيست مگر به نوعى از مَجاز و خلطِ اولياى او به او.
بدان كه از جمله جهالات حشويّه اين است كه طعن مى كنند بر شيعه اماميّه كه نسبت بَداء به اللّه تعالى داده اند. طعن اين است كه: بَداء به معنى ظهورِ چيزى بعد از جهل به آن است و اين راجع مى شود به نسبتِ جهل سابق و حدوثِ علم به اللّه تعالى؛ و اين، محال است.
جوابِ ايشان اين است كه: بنابر معانى بَداء كه گفتيم، اين طعن، مدفوع است. و أيضاً در صحيح بخارىِ ايشان نيز هست در حديث اَقرع و اَبرص و اَعمى كه: «بَدَا لِلّهِ أَنْ يَبْتَلِيَهُمْ». (ر.ك: عمدة القاري. ج ۱۶، ص ۴۷؛ البداية و النهاية، ج ۲، ص ۱۶۴.)و أيضاً نسبت حدوث علم به اللّه تعالى بنابر خلطِ اولياى او به او جايز است، چنانچه نسبتِ «اسف» به او شده و بيان شد در حديث ششمِ باب سابق. و چنانچه نسبتِ مظلوميّت به او شده و بيان شد در حديث يازدهمِ باب سابق. و دليل بر جواز اين نسبت در قرآن بسيار است، مثل: «وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ» (آل عمران (۳): ۱۴۲؛ توبه (۹): ۱۶.)و مثل: «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَـهِدِينَ مِنكُمْ» . محمّد (۴۷): ۳۱.)
يعنى: اين باب، احاديث متعلّقه به اثبات بَداء به معنى دوم براى اللّه تعالى است. در اين باب، هفده حديث است. ( ۱۷ حدیث در کتاب کافی روایت شده است که شرح کامل آن در کتاب مذکور می باشد)

در روایات معصومین (علیه السلام):
الإمامُ الصّادقُ عليه السلام :ما عُظِّمَ اللّهُ عزّ و جلّ بمِثلِ البَداءِ .
امام صادق عليه السلام : خداوند عزّ و جلّ به چيزى مانند بداء، تعظيم نشده است.

الإمامُ الباقرُ أوِ الإمامُ الصّادقُ عليهما السلام :ما عُبِدَ اللّهُ عزّ و جلّ بشَيءٍ مِثْلِ البَداءِ .
امام باقر عليه السلام يا امام صادق عليه السلام : خداوند عزّ و جلّ به چيزى مانند بداء پرستش نشده است.

الإمام الصادق عليه ‏السلام : ما بَدا للّه‏ِِ بَداءٌ كَما بَدا لَهُ في إسماعيلَ أبي ؛ إذا أمَرَ أباهُ إبراهيمَ بِذَبحِهِ ، ثُمَّ فَداهُ بِذِبحٍ عَظيمٍ .
امام صادق عليه ‏السلام : براى خداوند، هيچ بَدايى همانند بَداى او درباره پدرم اسماعيل، حاصل نشد، هنگامى كه پدر او ابراهيم را به بريدن سر وى فرمان داد و سپس او را در ازاى قربانى بزرگى رهانيد.

المحاسن عن يونس بن عبد الرحمن عن الإمام الرضا عليه السلام ، قال :قُلتُ : لا يَكونُ إلّا ما شاءَ اللّهُ وأرادَ وقضى ؟ فَقالَ : لا يَكونُ إلّا ما شاءَ اللّهُ وأرادَ وقَدَّرَ وقَضى . قُلتُ : فَما مَعنى شاءَ ؟ قالَ : اِبتِداءُ الفِعلِ . قُلتُ : فَما مَعنى أرادَ ؟ قالَ : الثُّبوتُ عَلَيهِ . قُلتُ : فَما مَعنى قَدَّرَ ؟ قالَ : تَقديرُ الشَّيءِ مِن طولِهِ وعَرضِهِ . قُلتُ : فَما مَعنى قَضى ؟ قالَ : إذا قَضاهُ أمضاهُ ، فَذلِكَ الَّذي لا مَرَدَّ لَهُ .
المحاسن ـ به نقل از يونس بن عبد الرحمان ـ : [به امام رضا عليه السلام ] گفتم: [آيا درست است كه بگويم ]هيچ چيزى نيست، جز آنچه خدا بخواهد و اراده كند و حكم نمايد؟ فرمود: «هيچ چيزى نيست، جز آنچه خدا بخواهد و اراده كند و تقدير نمايد و حكم كند». گفتم: «خدا خواست» چه معنايى دارد؟ فرمود: [نقطه] آغاز كار . گفتم: «خدا اراده كند» به چه معنا است؟ فرمود: ماندن بر آنچه مورد مشيّت بود [ : عدم ظهور بداء] . گفتم: «خدا تقدير كند» چه معنايى دارد؟ فرمود: «اندازه گيرى چيزى از جهت طول و عرض». گفتم: معناى قضا چيست؟ فرمود: «هر گاه به آن حكم كند، تنفيذش مى نمايد و اين، همان چيزى است كه براى آن، برگشتى نيست».
المحاسن : ج ۱ ص ۳۸۰ ح ۸۳۹ ، بحار الأنوار : ج ۵ ص ۱۲۲ ح ۶۸ .

الإمام الصادق عليه السلام :إِنَّ للّهِِ عِلمَينِ : عِلما أَظهَرَ عَلَيهِ مَلائِكَتَهُ ورُسُلَهُ وأَنبِياءَهُ فَذلِكَ قَد عَلِمناهُ ، وعِلما اِستَأثَرَ بِهِ ، فَإذا بَدا لَهُ في شَيءٍ مِنهُ أَعلَمَنا ذلِكَ ، وعَرَضَ عَلَى الأَئِمَّةِ الَّذينَ كانوا قَبلَنا .
امام صادق عليه السلام : براى خدا دو دانش است : دانشى كه فرشتگان و فرستادگان و پيامبران خود را بر آن آگاه كرده و البتّه ما هم آن را مى دانيم ؛ و دانشى كه آن را ويژه خود ساخته است . پس هر گاه در چيزى از آن براى او بداء شود، ما را از آن آگاه مى كند و بر امامان پيش تر از ما، عرضه مى كند.
الاختصاص : ص ۳۱۳ ، بصائر الدرجات : ص ۳۹۴ ح ۱۰ وفيه «علمنا ذلِكَ» بدل «أعلمنا ذلِكَ» وكلاهما عن سماعة بن مهران ، بحار الأنوار : ج ۲۶ ص ۹۳ ح ۲۳ .

عنه عليه السلام :إِنَّ للّهِِ عِلمَينِ : عِلمٌ مَكنونٌ مَخزونٌ لا يَعلَمُهُ إِلاّ هُوَ ؛ مِن ذلِكَ يَكونُ البَداءُ ، وعِلمٌ عَلَّمَهُ مَلائِكَتَهُ ورُسُلَهُ وأَنبِياءَهُ ؛ فَنَحنُ نَعلَمُهُ .
امام صادق عليه السلام : براى خدا دو دانش است : دانش نهانِ اندوخته كه جز او آن را نمى داند و بَداء ، از جمله آن است ؛ و دانشى كه آن را به فرشتگان و فرستادگان و پيامبران خود آموخته است و در نتيجه ، ما هم آن را مى دانيم.
الكافي : ج ۱ ص ۱۴۷ ح ۸ ، بصائر الدرجات : ص ۱۰۹ ح ۲ كلاهما عن أبي بصير ، بحار الأنوار : ج ۴ ص ۱۰۹ ح ۲۷ .
** توضیح حدیث: بنابراین، دو گونه علم داریم: علمى که بدا از آن نشات می‌گیرد که لوح محفوظ است و دیگرى علمى که بدا بدان تعلق می‌گیرد که لوح محو و اثبات است. پس بدا عبارت است از محو اوّل و اثبات ثانى و خداى سبحان عالم به هر دو است و این حقیقتى است که هیچ صاحب عقلى نمی‌تواند منکر آن باشد؛ زیرا براى تحقق و وجود امور و حوادث، دو نوع پیش‌بینى متصور است: یکى تحقق قابل تخلف که به حسب اقتضاى اسباب ناقص، از قبیل شرط و یا علت و یا عدم مانع است. دیگرى تحقق و وجود غیر قابل تخلف که به اقتضاى اسباب و علل تامه آن حوادث است و وجودى است ثابت و غیر مشروط و غیر متخلف و آن دو کتابى که آیه مورد بحث؛ یعنى کتاب محو و اثبات و ام الکتاب معرفى می‌کند یا عبارت‌اند از همین دو مرحله از وجود، و یا مبدا آن دو هستند.

الإمامُ الصّادقُ عليه السلام :إنّ للّهِ عِلمَينِ : عِلمٌ مكنونٌ مخزونٌ لا يَعلمُهُ إلاّ هُو ، مِن ذلكَ يكونُ البَداءُ ، و عِلمٌ علّمَهُ ملائكتَهُ و رُسلَهُ و أنبياءهُ و نحنُ نَعلمُهُ .
امام صادق عليه السلام : خداوند را دو علم است: علمى نهفته و اندوخته كه جز خودش كسى آن را نمى داند، و بداء از اين نوع علم است، و علمى كه به فرشتگان و فرستادگان و پيامبران خود آموخته است، و ما آن را مى دانيم.
بحار الأنوار : ۴ / ۱۱۰ / ۲۷ .

الكافي عن معلّى بن محمّد : سُئِلَ العالِمُ عليه ‏السلام : كَيفَ عِلمُ اللّه‏ِ ؟ قالَ : عَلِمَ وشاءَ ، وأرادَ وقَدَّرَ ، وقَضى وأمضى ، فَأَمضى ما قَضى ، وقَضى ما قَدَّرَ ، وقَدَّرَ ما أرادَ ، فَبِعِلمِه كانَتِ المَشيئَةُ ، وبِمَشيئَتِهِ كانَتِ الإِرادَةُ ، وبِإِرادَتِهِ كانَ التَّقديرُ ، وبِتَقديرِهِ كانَ القَضاءُ ، وبِقَضائِهِ كانَ الإِمضاءُ ، وَالعِلمُ مُتَقَدِّمٌ عَلَى المَشيئَةِ ، وَالمَشيئَةُ ثانِيَةٌ ، وَالإِرادَةُ ثالِثَةٌ ، وَالتَّقديرُ واقِعٌ عَلَى القَضاءِ بِالإِمضاءِ . فَلِلّهِ تَبارَكَ وتَعالَى البَداءُ فيما عَلِمَ مَتى شاءَ ، وفيما أرادَ لِتَقديرِ الأَشياءِ ، فَإِذا وَقَعَ القَضاءُ بِالإِمضاءِ فَلا بَداءَ ، فَالعِلمُ فِي المَعلومِ قَبلَ كَونِهِ ، وَالمَشيئَةُ فِي المُنشَأِ قَبلَ عَينِهِ ، وَالإِرادَةُ فِي المُرادِ قَبلَ قِيامِهِ ، وَالتَّقديرُ لِهذِهِ المَعلوماتِ قَبلَ تَفصيلِها وتَوصيلِها عِيانا ووَقتا ، وَالقَضاءُ بِالإِمضاءِ هُوَ المُبرَمُ مِنَ المَفعولاتِ ذَواتِ الأَجسامِ المُدرَكاتِ بِالحَواسِّ ، مِن ذوي لَونٍ وريحٍ ، ووَزنٍ وكَيلٍ ، وما دَبَّ ودَرَجَ ؛ مِن إنسٍ وجِنٍّ ، وطَيرٍ وسِباعٍ ، وغَيرِ ذلِكَ مِمّا يُدرَكُ بِالحَواسِّ . فَلِلّهِ تَبارَكَ وتَعالى فيهِ البَداءُ مِمّا لا عَينَ لَهُ ، فَإِذا وَقَعَ العَينُ المَفهومُ المُدرَكُ فَلا بَداءَ .
الكافى ـ به نقل از معلّى بن محمّد ـ : از امام كاظم عليه ‏السلام يا امام رضا عليه ‏السلام سؤال شد : دانش خدا چگونه است ؟ فرمود : «دانست و خواست و اراده كرد و مقدّر ساخت و حكم فرمود و تنفيذ نمود . سپس آنچه را كه حكم كرد ، تنفيذ نمود ؛ و آنچه را كه مقدّر ساخت ، حكم فرمود ؛ و آنچه را كه خواست مقدر كرد . پس خواستن از روى دانش او ، و اراده‏اش برخاسته از مشيّت او ، و تقديرش از اراده او ، و حكمش بر پايه تقدير او ، و تنفيذش بر اساس حكمش بود . دانش بر مشيّت مقدّم است و مشيّت در مرتبه دوّم و اراده ، در مرتبه سوّم است . و تقدير بر اساس حكم او و در پى تنفيذش واقع مى‏شود . پس براى خداى ـ تبارك و تعالى ـ ، هر گاه بخواهد، در آنچه مى‏داند و در آنچه براى تقدير اشيا اراده مى‏نمايد، امكان بَدا هست . پس هر گاه حُكمى پس از تأييد، تحقّق يابد، ديگر بَدايى نيست . پس، علم، پيش از به وجود آمدنِ معلوم ، و مشيّت، پيش از تحقّق وجود خارجى ، و اراده، مقدّم بر جامه عمل پوشيدن اراده‏شده است و مقدّر شدن اين معلوم‏ها، مقدّم بر جدايى و اتّصالِ خارجى و زمانىِ آنها بوده است ، و حكمِ تأييد شده، همان چيزهاى استوارِ انجام يافته و صاحبِ جسم‏اند كه با حواس، درك مى‏گردند، از قبيل : اجسام رنگى و بودار ، و وزن شدنى و پيمانه شدنى، و جاندار و لانه‏دار، نظير: انسان و جِن، پرندگان و درندگان، و غير آنها كه با حواس، درك مى‏شوند . پس براى خداى ـ تبارك و تعالى ـ درباره چيزى كه وجود خارجى ندارد، بَدا هست . پس، هر گاه موجود خارجىِ قابل فهم و درك ، تحقّق يابد، ديگر بَدايى نيست» .
الكافي : ج ۱ ص ۱۴۸ ح ۱۶ ، التوحيد : ص ۳۳۴ ح ۹ ، مختصر بصائر الدرجات : ص ۱۴۲ .

الغيبة للطوسي عن عبد اللّه بن سنان :سَمِعتُ أبا عَبدِ اللّهِ عليه السلام ـ وذَكَرَ البَداءَ للّهِِ ـ فَقالَ : فَما أخرَجَ اللّهُ إلَى المَلائِكَةِ ، وأخرَجَهُ المَلائِكَةُ إلَى الرُّسُلِ ، فَأَخرَجَهُ الرُّسُلُ إلَى الآدَمِيّينَ ، فَلَيسَ فيهِ بَداءٌ وإنَّ مِنَ المَحتومِ أنَّ ابني هذا هُوَ القائِمُ .
الغيبة ، طوسى ـ به نقل از عبد اللّه بن سنان ـ : از امام صادق عليه السلام ـ در حالى كه بَداى مربوط به خدا را بيان مى كرد ـ شنيدم كه فرمود : «در آنچه خدا به فرشتگان ، و فرشتگان به فرستادگان ، و فرستادگان به آدميان رسانده اند ، بَدا نيست . از جمله كارهاى حتمى ، اين است كه اين فرزندم پس از من ، قائم است و بر امر امامت ، قيام خواهد كرد» .

و اما در پایان یهود و بداء به شیعیان که فقط با ارائه آیه و تفسیر آن به نقل از تفسیر المیزان (ترجمه تفسير الميزان نوشته سید محمد باقر موسوى همدانى) این مطلب را به پایان میرسانم:
” وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ (مائده – ۶۴) در معناى اين آيه و اينكه يهود به چه مناسبت اين كلمه كفرآميز را گفته است وجوهى چند است: يكى اينكه ملت و دين يهود، نسخ در احكام دين را جايز نمى‏دانسته و لذا به نسخ تورات بهيچ وجه رضا نمى‏داد و زير بار اين حرف كه تورات به وسيله انجيل نسخ شود نمى‏رفت و يكى از اعتراضات و نقاط ضعفى را هم كه در دين اسلام مى‏ديدند و به رخ مسلمين مى‏كشيدند اين بود كه مى‏گفتند شما مسلمين پيرو كتابى هستيد كه بعضى از آياتش بعض ديگر را نسخ مى‏كند، و نيز از همين جهت” بداء” را هم براى خداى تعالى در امور تكوينى جايز نمى‏دانستند و آن را هم يكى ديگر از نقاط ضعف اسلام و قرآن مى‏دانستند، چون از بعضى از آيات قرآن” بداء” استفاده مى‏شود و ما شمه‏اى از بحث در مساله بداء را در ذيل آيه” ما نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها” در جلد اول اين كتاب و در جاهاى ديگر آن گذرانديم، و بعيد نيست كه آيه شريفه مورد بحث در مقام بيان همين عقيده يهود باشد. ليكن جوابى كه خداى تعالى از اين گفتار يهود داده با اين احتمال نمى‏سازد چون در جوابشان مى‏فرمايد:” بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ” و از اين جواب استفاده مى‏شود كه يهود اين گفتار ناروا را در باره روزى دادن خدا گفته‏اند.
وجه دوم اينكه بگوييم گويا داستان از اين قرار بوده كه ديده‏اند مسلمين در فقر و تنگدستى و دشوارى بسر مى‏برند، لذا اين حرف را راجع به مؤمنين زده‏اند و غرضشان از اين حرف استهزا به خداى تعالى بوده و مى‏خواسته‏اند بگويند (العياذ باللَّه) خدا قادر نيست بر اينكه فقر را از بين مؤمنين زايل كند و ايشان را بى نياز ساخته و از ذلت فقر نجات دهد. اين وجه هم خالى از اشكال نيست، زيرا بودن اين كلمه كفرآميز يهود راجع به فقر مؤمنين با اينكه اين آيه در سوره مائده است و اين سوره در روزگار وسعت و رفاهيت مسلمين نازل شده سازگار نيست.
وجه سوم اينكه كسى بگويد اين حرف را يهود براى اين زده كه آن روز خداوند ايشان را گرفتار قحطى و خشك سالى كرده و در نتيجه نظام و شيرازه زندگى شان مختل و از هم گسيخته بوده است و آنان از باب شكوه از اوضاع خود اين كلمات كفرآميز را مى‏زده‏اند. و اين وجه خيلى بعيد نيست و رواياتى هم كه متصدى بيان شان نزول آيات قرآنى است آن را تاييد مى‏كند ليكن اشكالى كه دارد اينست كه سياق آيات با آن سازگار نيست. چه اين آيات در مقام نقل كلماتى كه يهود در شكوه از اوضاع خود براى خود گفته نيست بلكه در مقام اين هستند كه خرده‏گيرى‏هاى يهود را از مسلمين حكايت كنند.
وجه چهارم كه از همه وجوه بنظر نزديك‏تر است، اينست كه گفته شود وقتى امثال و نظائر آيات:” مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً” و” وَ أَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً” به گوش يهود رسيده آن آيات را بهانه كرده و خواسته‏اند مسلمين را مسخره كنند و بگويند اين چه خدايى است كه براى ترويج دين خود و احياى آن اينقدر قدرت مالى ندارد كه حاجت خود را رفع كند، و ناچار دست حاجت و استقراض بسوى بندگان خود دراز مى‏كند؟! و اين وجه علاوه بر اينكه از وجوه سابق بنظر نزديك‏تر است مورد تاييد روايات شان نزول هم هست.
به هر تقدير اين حرف يعنى نسبت دست بستگى در پاره‏اى از حوادث به خدا دادن، خيلى از يهود و معتقدات دينيش كه هم اكنون در تورات موجود است دور نيست. چه تورات جايز مى‏داند پاره‏اى از امور، خداى سبحان را به عجز در آورد و سد راه و مانع پيشرفت بعضى از مقاصدش بشود، مثلا جايز مى‏داند كه اقوياى از بنى نوع آدم جلو خواسته خداوند را بگيرند كما اينكه از خلال داستانهايى كه از انبياى سلف مانند آدم و غير آن نقل مى‏كند بخوبى استفاده مى‏شود. آرى صرفنظر از اينكه در خصوص آيه مورد بحث ممكن است غرض يهود استهزا بوده، ليكن عقايدى كه هم اكنون از يهود در دست است تجويز مى‏كند كه چنين نسبت‏هاى ناروايى به خداى تعالى بدهند كه ساحتش مقدس و منزه از آنست.
غير از يهود كسى دشمن خود را اينطور استهزا و هجو نكرده است، آرى چون غير يهود كسى در معتقداتش عقيده‏اى كه مبدأ و منشا براى چنين حرف خطرناكى باشد ندارد، يهود است كه معتقداتش چنين جرأتى به او داده است.
آرى يهود در دنياى قبل از اسلام خود را اشرف ملل مى‏دانست و سيادت و تقدم بر ساير اقوام را حق مسلم خود مى‏پنداشت و خود را اهل كتاب، و ساير اقوام آن روز را امى و بى سواد و وحشى مى‏ناميد. و به دنياى آن روز فخر مى‏فروخت و ربانيين و احبار خود را به رخ عالميان مى‏كشيد و به علم و حكمت خود مى‏باليد. ليكن دوران آن سيادت خيالى و تمدن تو خالى سر آمد و آوازه پيغمبرى كه از قريش يعنى منحطترين اقوام كه همواره در برابر علم يهود و دانشمندان‏شان سر فرود مى‏آورد مبعوث شده بود و همچنين آوازه كتاب وى گوش يهود را خراش داد، مخصوصا وقتى در آن كتاب نظر كرده و آن را كتابى آسمانى و مهيمن، يعنى ناظر بر ساير كتب آسمانى يافت و ديد كه كتابى است سرشار از حق و حقيقت و مشتمل بر عالى‏ترين تعليمات روحى و كامل‏ترين طريق هدايت، بيش از پيش به ذلت و بى ارجى كتاب خود كه سالها به رخ عالميانش مى‏كشيد پى برد، لا جرم از آن خواب و خيال بيدار شده و بخود آمد در حالى كه هر لحظه به خشم درونى و كفر و طغيانش افزوده مى‏شد و اينكه مى‏بينيد خداى تعالى در اين آيه مى‏فرمايد: آياتى كه بتو نازل شده (قرآن) طغيان آنها را مضاعف مى‏كند، معنايش اين نيست كه (العياذ باللَّه) قرآن سبب ضلالت آنها است بلكه به اين عنايت است كه گفتيم اصولا جنس يهود بخودى خود جنسى حقود و حسود و كينه‏توز است و نزول قرآن سبب شد آن آتش تيزتر شود و معارف حق و دعوت صريحى كه در قرآن است باعث شد آن كفر و حسد طغيان كند و به همين عنايت است كه خداى تعالى در مواضع عديده‏اى از قرآن كريم هدايت و ضلالت را به خود نسبت مى‏دهد، از آن جمله مثلا مى‏فرمايد:” كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هَؤُلاءِ مِنْ عَطاءِ رَبِّكَ وَ ما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحْظُوراً”
و در خصوص قرآن مى‏فرمايد:” وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً” چون اضلال و نظاير آن مانند بدبختى و شقاوت وقتى از خداى تعالى ناپسند و مذموم است كه ابتدايى باشد، يعنى خداوند كسى را بدون جهت گمراه و يا بدبخت كند و اما اگر پاداش و اثر گناهى باشد كه خود آدمى مرتكب شده يا مثلا گناهى كرده كه موجب خشم خداوندى و رسيدن به درجه بالاترى از گمراهى شده باشد اين گمراهى‏هاى متجدد نسبت به خداى تعالى مذموم نيست.
كما اينكه خود پروردگار متعال در قرآن به همين معنا اشاره كرده و فرموده” وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ” و نيز مى‏فرمايد:” فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ” و بالآخره برگشت زياد شدن كفر و طغيان آنها به سبب قرآن به اين است كه خداوند توفيق را از آنها سلب نموده عنايت الهى شامل حال آنها نباشد تا در نتيجه از كفر و طغيان خود بر نگردند و تسليم آيات الهى نشوند و به دعوت حقه خداوند ايمان نياورند، و ما در سابق در تفسير آيه” وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ” در جلد اول بحثى راجع به اين موضوع گذرانديم.
اينك بر سر مطلب خود شده و مى‏گوييم: همانطورى كه سابقا هم اشاره كرديم گويا آيه مورد بحث براى اين باشد كه رفع استبعاد و تعجب از رفتار وقيحانه يهود و جرأت و جسارتش نسبت به خداوند بكند و هويت يهود را كه خود را ملتى تربيت شده و اهل كتاب و ساير ملل را وحشى و بى سواد مى‏ناميدند بلكه مدعى فرزندى و دوستى با خدا بودند به عالميان نشان دهد تا همه بدانند (العياذ باللَّه) پسران خدا و دوستانش تا چه اندازه در اسائه ادب نسبت به خدا وقيح و بى شرم و جسورند.
و نيز همه بدانند اگر يهود روز بروز بر كفر و عناد خود مى‏افزايد براى همين است كه خداوند به ايشان سخط كرده و نور دلشان را خاموش نموده و ايشان هم خود مستوجب چنين سخطى بوده‏اند، و نيز بدانند كه اين طغيان و كفر روز افزون و آثار شومى كه يكى پس از ديگرى متوجه يهود خواهد شد سرنوشتى است حتمى، چون در آيه به دو وسيله مطلب را تاكيد كرده، يكى” لام” در” ليزيدن” و يكى هم” نون” تاكيدى كه در آخر همان كلمه است، و در اينكه نخست طغيان و سپس كفر را ذكر فرموده اشاره است به همان ترتيب طبيعى اين دو، چه در خارج هم مى‏بينيم كه كفر از آثار طغيان و زائيده آنست.
هر وقت يهود خواست دست به اقداماتى بزند و آتش جنگى را با رسول اللَّه (ص) و مسلمين دامن زند خداوند بين سران آنها عداوت و بغضاء و اختلاف كلمه انداخت و بدين وسيله آن آتش را خاموش ساخت، همانطورى كه مى‏بينيد در اين آيه نويدى است براى مسلمين، چه از سياق آن استفاده مى‏شود كه براى هميشه سعى و كوشش يهود عليه مسلمين و بر افروختن آتش جنگ و ايجاد فتنه‏شان البته آتش جنگى كه عليه اسلام و ايمان مى‏افروزند بى نتيجه و خنثى است، و اما جنگهايى كه ممكن است بين آنان و مسلمين در گيرد ليكن نه عليه دين و ايمان بلكه بر سر اينكه يكى از ديگرى گوى سبقت را در ميدان سياست و يا قوميت بر بايد از آيه استفاده نمى‏شود كه در اين گونه پيشامدها هم خدا نويد پيروزى مسلمين را داده باشد، زيرا اين مطلب از سياق آيه خارج است.
وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ يعنى سعى و كوشش يهود همه براى آن است كه زمين را عليه دين پر از فساد كنند و خداوند مفسدين را دوست ندارد، و چون آنان را دوست ندارد زمين خود و بندگانش را بدست آنان نمى‏سپارد، و نمى‏گذارد آنان به آرزوى پليد خود نايل شوند، و سعى و كوشش آنان بيهوده خواهد ماند و خدا داناتر است.
وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين
وصلی الله علی محمد و آل طاهرین
خرداد سال ۱۳۹۵- تهران – مهدی جمشیدی

 

حجت الاسلام و المسلمین مهدی جمشیدی

پاسخ دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.